برداشتی از فیلم درخشش ساخته استنلی کوبریک (THE SHINING) “عزیزم، قرار نیست اذیتت کنم، فقط میخواهم مغزت را له کنم” ⋆ دانشگاه | پزشکی | بیماری | دارو | غذا | سکس | اخبار | ورزش

خبرهای ویژه

» اخبار پزشکی ایران » برداشتی از فیلم درخشش ساخته استنلی کوبریک (THE SHINING) “عزیزم، قرار نیست اذیتت کنم، فقط میخواهم مغزت را له کنم”

تاریخ انتشار : ۱۳۹۶/۰۷/۲۳ - ۱۸:۰۱

 کد خبر: 34035
 154 بازدید

برداشتی از فیلم درخشش ساخته استنلی کوبریک (THE SHINING) “عزیزم، قرار نیست اذیتت کنم، فقط میخواهم مغزت را له کنم”

برداشتی از فیلم درخشش ساخته استنلی کوبریک (THE SHINING) “عزیزم، قرار نیست اذیتت کنم، فقط میخواهم مغزت را له کنم” به نقل از ( مدیکال نیوز (اخبار پزشکی وسلامت)-انجمن دانشجویان علوم پزشکی)) از اولین لحظه ای که قرار بود پنج ماه تمام، تنها در هتلی سر کنیم که چراغ نوشتن را در من روشن کند، […]

برداشتی از فیلم درخشش ساخته استنلی کوبریک (THE SHINING) “عزیزم، قرار نیست اذیتت کنم، فقط میخواهم مغزت را له کنم”

برداشتی از فیلم درخشش ساخته استنلی کوبریک (THE SHINING) “عزیزم، قرار نیست اذیتت کنم، فقط میخواهم مغزت را له کنم”

به نقل از ( مدیکال نیوز (اخبار پزشکی وسلامت)-انجمن دانشجویان علوم پزشکی))

از اولین لحظه ای که قرار بود پنج ماه تمام، تنها در هتلی سر کنیم که چراغ نوشتن را در من روشن کند، می دانستم روحم آرام ندارد. می خواستم برای تو بنویسم، نه، از تو بنویسم. شاید، باز هم نه. می خواستم روح سرگردانی که از نوک انگشتانم وارد می شد و با جان کندنی از فرقِ سرم بیرون می رفت را فراموش کنم.

باز هم شاید. تماما تردید. ولی از یک چیز مطمئن بودم. آنجا را می شناختم، حسش می کردم، خودم بودم. اولین بار که در هتل تنها شدم انگشتانم برای نوشتن بی قراری می کرد. داشتند به پرواز در می آمدند. پریدند. سریع این طرف و آن طرف می رفتند، بی قرار، ولی چشمانم خیره به کاغذیست که کماکان سفید بود. ناگهان همه چیز ساکت شد. سکوتی کر کننده. صدای خون در رگ هایم ملودی غم زده ای را می نواخت. روحم را صدا می زدم. از پس وجدان خاک خورده ام “تونی” پاسخ می داد.

نمی شناختمش. همیشه بود . ولی نبود. سکوت حکم فرما بود که صداها آمدند. نه از آن صداهایی که دیگران می شنوند. دیگران که بودند. مگر آنجا تنها نبودم؟ زن و پسرم که دیگران نبودند. پس صداها از کجا بود. برای که بود. زمزمه ها در سرم می پیچید. کلمات در حال انفجار بودند. فریاد می زدم که خفه شوند ولی فقط تکرار می کردند. بِکش، بمیر، مرده. نگاهم به برفهای پشت پنجره افتاد. به زندگی که تماما مرده بودم. اگر مرده بودم پس این کیست؟ این دست های چه کسی است  که دارند مدام حرکت می کنند؟ سَرَم چه. چه کسی آن را دزدیده است؟

هیچ زمانی را یادم نمی آید. فقط می دانم تماما شب است. انگار هیچ وقت صبح نمی شود. اَه لعنتی این صداها خفه نمی شوند. مثل موریانه مغزم را می جوند. موریانه؟ نکند چوب شده باشم؟ اگر چوب شدم و پوسیده، چه کسی دارد در ذهنم نت فالش می زند. و باز صداها. الان مرتب تر شده اند. کم کم می توانم تک کلمه هایی را تشخیص دهم، با من سخن می گویند.

آه که این جای لعنتی چقدر آشناست. انگار مادرم وسط سالن این هتل مرا پَس انداخت. روزی که آلوده شدم. شاید آلوده بودم. نه. روزهای خوبی یادم می آید که هنوز خالص بودم. شاید این ها هم تماما توهمی بیش نبوده است. پس آن همه آرزو، دعاها، تشنه نوشتن و خواندن چی؟ همه توهمی بیش نبود؟

درخشش (تلالو) کاری از استنلی کوبریک محصول سال ۱۹۸۰

درخشش (تلالو) کاری از استنلی کوبریک محصول سال ۱۹۸۰

نکند این دنیا چاه توالتیست و من مدفوعی شناور در آن که مدام سیفونم کشیده می شود؛ اما راه خروجی نیست. راه خروج؟ خودم این کلمه را گفتم. پس راه خروجی هست؟ نه نیست. صداها مدام تکرار می کنند و مرا به سوی پسرم فرا می خوانند. این اولین باریست بعد از مدت ها حواسم به او جمع شده. که پسری دارم یا نه؟ ولی انگار هست. واقعی. مثل روح تمام نویسنگانی که کتاب هایشان خاک می خورد. مثل من که پشت میز کارم بی وقفه تایپ می کنم. صداها می گویند او من است و من او. انگار هم هستیم. یکجا زندگی کردیم با یک تاریخ. تاریخ؟ مگر وجود دارد؟

دیگر چیزی نمی شنوم. صداها حالا با من یکی شده اند. به پاهایم می نگرم. وای خدای دِگران، ثُم هایم بدون نعل تشنه دویدن هستند اما پای بسته با زمین. دست هایم به سان چنگال های خرچنگی درآمده. سیاه، جلا خورده و با وقار.

به جلوی آینده می روم. بله همان طور که صداها وعده دادند. سَرَم را بردند و هم اکنون گرگی در جای سَرِ قبلیم قرار دارد. اما مغزم چه؟ اصلا بوده؟ هست؟ رفته؟ نمی دانم. به یکباره جنونی در دست ها و پا هایم برای سیر کردن، خرد کردن و دریدن حس می کنم.

اما نه؛ گرگ درونم می گوید همه اش خون است. دنیا نیاز به خون دارد تا سیراب شود. خونی که از رگ انسان ها می کشد تا خدایان را سیراب کند. برای چه؟ شاید قدرت. شاید لذت. ولی الآن نیش هایم بلند شده و تشنه خون است. در و دیوار هتل بوی خون می دهد و تشنه خون است. بوده. همیشه بوده. مثل دنیا. مثل من. مثل درندگان. مثل تو. مثل تویی که نوشته ام را با لبخند تمام می کنی ولی مزه خون دهانت را پر کرده.

همیشه بین ماندن و رفتن مردد بودم

حسی بین گناه و ترس

کشتن و بلعیدن

اما هم اکنون این منم تنها

با تبری به نفرت تاریخ در دست

و خودم که در پی اش می گردم تا کارم را یکسره کنم

سلاخی برای آرامش

قربانی برای جنون

منبع


برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,
دسته بندی : اخبار پزشکی ایران
دیدگاه کاربران کل نظرات :1
ارسال دیدگاه